X
تبلیغات
رایتل
پنج‌شنبه 22 اسفند 1387
نازی دوباره به وبلاگ آقای راوی سر می زند !

بیست و دوم اسفند سال گذشته آقای راوی بار و بنه ی سفرش به دیار یار رو بسته و آماده ی سفر به ایران بود. به مناسبت سالگرد این اتفاق فرخنده (!!)‌ خوشمان آمد باز سری به این صفحه بزنیم !

 اگه حوصله مروری کوتاه به آرشیو این وبلاگ رو داشته باشید سفر نامه ای ازهمون سفر آقای راوی خواهید دید ، همون زمان آقای راوی کمی دیگه از خاطرات سفرش رو هم نوشته بود که نیمه کاره موند . من بدم نیومد که تا جایی که سفر نامه نوشته شده  با همون شکل و شمایل ویرایش نشده و نا تمام این جا بیارمش ، باشد که دل کسی هم که تایپ اش کرده خیلی نسوزه !!



هفته اول خیلی سریع تراز آنچه که فکر می کردم گذشت و من اون موقع بود که فهمیدم زمان چه زود داره سپری می شه ، اولین چیزی که حسابی ازش کف کردم قیمت نان بربری بود که هم کلا آب رفته و نصف شده بود و هم شده بود صد تومان !
رانندگی هم که واقعا غیر قابل تحمل بود ، البته شاید واقعا مثل قبل بود و تغییری نکرده بود اما خب برای من مثل یه چیز حسابی غریب شده بود ...
یه مسافرت شمال با جمع خانواده در هفته دوم خیلی لذت بخش بود ، جاده هافوق العاده خطرناک اما انصافا حداقل در جاده فیروزکوه انقدر نیروی پلیس جابه جا ایستاده بود که کلی جلوی رانندگی های دیوانه وار و ... رو می گرفت . راستش جاده شمال خیلی برام جذابیت نداشت ، به نسبت جاده ها و مناطق سرسبز اینجا (‌آمریکا) واقعا خیلی معمولی بود اما خب واقعیت امر اینه که مردم ما این یکی از معدود مناطقیه که برای تفریح در داخل ایران دارند و سرسبزی برای چنین مملکتی که درصد زیادیش کویر و خشکه یه نعمته .... با خودم گفتم خدایا دمت گرم ، هر چه خوبیه دادی به این کافرای از خدا بی خبر و هر چه بلاست سر اینهمه سرزمین اسلامی و مردم مومن ...!!
بعد از مسافرت شمال تازه شروع کردم به گشت و گذار در شهر و اینکه بفهمم واقعا اینجا چه خبره !!!
مسافرت درون شهری یه مساله است :

 گرفتن تاکسی – تاکسی تلفنی – سوار شدن به مترو: دو بار نتونستم و بار آخرم با مصدر چپاندن خودمو جا دادم !
...
کرایه های بی حساب کتاب ... عشقی ... سوار کردن ها هوسی ...خوشگل باشی ... راننده حوصله داشته باشه ... عشقش بکشه سواری وگرنه علف مبارک سبز شده زیر پاتو باید نوش جان کنی !حتی سوار شدنمون مساله است : شما بفرمائید ! .... نخیر ، من می خوام سر پمپ بنزین پیاده شم شما بفرمائید ! (البته اگر دختر خانم مبارکی سوار باشن همه این قوانین به هم می خوره !!) کرایه ها هم که قربونش برم بی حساب کتاب ... هر کی هر کی و هر چه تیغشون ببره ...
خرید :

قیمت ها به نسبت قبل خیلی بالا و باز هم بی حساب کتاب ... می گی چند ؟ می گه بیست و پنج هزارو پانصد تومان ، می گی بابا جان دستت می ده شونزده هزارو پونصد !! می گه اااا ؟ پس از اون بخرید !(جالبه بدونید که این در مورد کتابه !!!)
سوار اتوبوس شدم و خیلی حق به جانب بلیط رو به آقای راننده نشون دادم با حالت کاملا طلبکار!! گفت :
-
پولیه
-
چی چیه ؟
-
پولیه آقا ، صد تومن
-
اوه ، یعنی آهان چشم صد تومن بفرمائید (‌و یه دو هزار تومنی دادم بهش که انگار برق سه فاز ازش پرید !!)
-
به صد تومنی نداشتی بابا جون ؟!! و بعد سری تکون دادو پول هارو شمرد و .....
-
بگیر آقا ....!!
این مشکل پول خرد هم برای خودش مساله ایه ... انگار چه فحشی به طرف می دی اگه دقیقا نزدیک ترین اسکناس به قیمت مربوط رو بهش ندی ! خلاصه این که پول می دی طلبکارن پول نمی دی طلبکارن . یه سر به بازار کتاب رفتم و حسابی دل سیر شدم از خریدن کتاب و سی دی های موسیقی که دوست داشتم ، فقط حیف که دیگه مغازه "بتهوون" نبود و حسابی دلم گرفت چون کلی از اون جا خاطره داشتم .....
روزها مثل برق و باد می گذشت و این میون تونستم از فرصت استفاده کنم و یکی از دوستان بسیار عزیزم رو ببینم و دلی از عزا در بیارم ! همیشه دربند جای دنجیه که می شه هم از طبیعت لذت برد و در آرامش گپ زد، دیدن تهران از اون بالاغرق در دود دوباره یادم می انداخت که این همه مردم در چه هوایی تنفس می کنن !! اون روز جزء روزهایی بود که برام واقعا خاطره انگیز بود و لذت بردن از اون خصوصیت هایی داشت که همیشه می گم در مورد ایران هست و همیشه مثل یه نیروی جاذبه قوی منو به خودش جذب می کنه .... این روز، فضاها،انسان ها ...محیط ها ...شعر ....موسیقی ... هنر
فقط حیف که در هر گوشه و کنارش رد پای افراد و سازمان های نالایق رو می بینی که زشتی رو نشون می دن و ...
بازار کتاب هم برای خودش داستانی بود ،‌هر چقدر کتاب خریدن اینجا لذت بخش ،آرامش بخش و زیباست اونجا یه کار وقت گیر ، خسته کننده ، پر زحمت و گاها بی نتیجه ست ... بماند که بعضی ها چون کتاب خریدنو دوست دارن این ها زیاد به چشم نمیاد و کماکان براشون جالبه ...( البته من روبروی دانشگاه تهران رو می گم ) اولین چیزی که تو ذوقم خورد پیاده روهای خراب اون جا بود که همه رو اسیر کرده بود ، همه جا پر از خاک ، آسفالت های کنده شده و همون جا تل انبار شده و ... حالا هم باید جلوی پاتو ببینی و هم ویترین ها رو ... و این داستان تا روزهای آخر کماکان برقرار بود و جالب اینجا بود که هیچ کاری هم صورت نمی گرفت و و فکر کنم اول کنده بودن و حالا رفته بودن نشسته بودن و فکر می کردن که باید چه کار کنن ...!! از طرف دیگه نکته جالب قیمت پشت جلد بود که بعضی از ناشرین قیمت ها رو با سلیقه خودشون عوض کرده بودن و یه برچسب روی قیمت قبلی زده بودن !!!این دیگه واقعا نوبر بود ! و این در حالی بود که فروشگاه بغلی داشت کتابو با همون قیمت پشت جلد می فروخت ... به این می گن بنداز بنداز واقعی و این که چقدر در کل بازار و کلا اقتصاد ایران بلبشو هست و هر کی هر کی و خلاصه تا می شه باید به این ملت انداخت ...!
از نظر اوضا خیآبونا و ترافیک شهری هم که واقعا افتضاح و در بعضی مواقع حتی بدتر از قبل ... نمونه اش میدون انقلاب که همیشه چراغ داشت و سرباز و ... اما حالا همه چراغ های عابر پیاده خاموش بود و خلاصه اون همه مسافر اختیار با خودشون بود که چطور رد بشن و چه کار کنن ...یا مثلا چراغ عابرپیاده برای رد شدن اونور خیابون نداره و سیل ماشین ها با سرعت بالا و بدون وقفه جاریست و شما می مونید که چطور باید از روی این خط کشی رد شد ... آیا مشکل این خطه که کاملا نا بجاست یا عدم وجود چراغ برای ماشین ها که بایستند ...خلاصه که ده دقیقه طول کشید که از این طرف خیابون عباس آباد برم اونور !!
خوراکی :
رستوران های خوبی باز شده بود من چند باری که پیش اومد و به رستوران رفتم خیلی خوب بود ... با فضاهای عالی و پذیرائی خوب ... شیرینی هم چیزی بود که واقعا دلم براش لک زده بود ...!! و تا دم رفتن نون خامه ای ها رو در کنارم داشتم !! پیتزاها هم که از نظر من عالی هستن ... حتی اگه قیمتش الان 4500-5000تومن باشه و زمانی که معطل می شی یک ساعت .............



شاید سر زدن مجدد من به این صفحه آقای راوی رو وادار به تکمیل سفرنامه اش کنه .

از حالا سال نو مبارک .