X
تبلیغات
رایتل
پنج‌شنبه 26 اردیبهشت 1387
سفر نامه (۲)

(قبل از هر چیز باید تشکر کنم از دوست بسیار عزیزم که زحمت تایپ فارسی رو کشیده و قرار شده که از این پس این لطف بزرگ رو برام بکنه تا شاید با کار زیادو همچنین کندی من در تایپ فارسی بتونم سریع تر وبلاگ رو آماده کنم - و این عزیز این کار رو با وجود مشغله ای که داره اینقدر دقیق انجام میده که اصلا نیاز به ویراستاری نداره ... بی نهایت سپاسگزارم. این کارو قبلا یکی دوبار یکی دیگه از دوستان انجام میداد که دست ایشونم درد نکنه . )

و اما ادامه سفر :

گیج و منگ بودم از این سفر طولانی که تازه  به نیمه  آن رسیده بودم و کم کم سر صحبت  با همسفر بغل دستیم باز شد... جوانی بود که در آلمان درس میخواند و بورسیه بود از طرف یکی از همین شرکتهای هواپیمائی عربی و زن و دو بچه اش رو بحرین گذاشته بود و خودش هر 2-3 ماه یکبار میومد بهشون سر می زد و برمیگشت ... خیلی از زندگی تو آلمان حتی فقط برای درس خوندن می نالید و ازشون متنفر بود ، در عوض مردم بحرین " شهری که ما می رفتیم " را بسیار میهمان نواز و عالی می دونست و اصلا اونها رو قابل مقایسه با حتی مردم کشورهایی مثل امارات و ... نمی دونست ... همچنین به شدت دلتنگ بچه هاش بود و شوق دیدارشون تو چشماش برق میزد و واقعا عاشقانه بود .
کم کم به بالای بحرین رسیدیم و از پنجره که بیرون نگاه کردم خنده ام گرفت که کل روشنایی این شهر در شب به اندازه یه محله تهران هم نیست !! بعد از پیاده روی طولانی بالاخره به "Check-in transit" رسیدیم و از اونجا از همسفرم خداحافظی کردم و به سالن اصلی فرودگاه رفتم .
اولین چیزی که به محض وارد شدن به چشمم خورد عدم مدیریتشون بود : دو نفر با دو کاغذ تو دستشون مردم رو راهنمائی می کردن که به کدوم گیت ها باید برن !!
و دومیش که از همه جالب تر بود بوی عرقی بود که ناگهان به مشامت می رسید اونم تو سالن فرودگاه !!( اینجا بود که با خودم گفتم فرهنگ تزریقی نیست و باید تو ریشه یه ملت باشه یا اینکه نیاز به یک قرن داره تا تحولی صورت بگیره) و خلاصه اینکه این عرب ها واقعا از پول نفت و سرمایه ملی- در ظاهر دارن همه چیزو می خرن برای خودشون در صورتی که از درون تهی هستن ... ( با اجازه عربها !!) ، البته بحث بر سر شخصیت انسانها نیست چون انسان های بزرگی هم بینشون هست ولی بحث کلی جامعه هست ، ضمن اینکه من فکر می کنم اونا یه قدم از ما جلوترن (‌شاید بیشتر! )‌ و اون اینکه حداقل قبول دارن فاقد خیلی چیزا هستن و دارن تلاش می کنن تا بدستش بیارن ،‌اما ما قربونمون برم! از دماغ فیل افتادیم و تا کسی حرفی بزنه چنان برامون گرون تموم می شه که بیا و ببین .. که چی : که اینکه ما چنان بودیم و چنان کردیم و ال و بل ... و همین ما رو باز می داره که نقصامونو ببینیم و در جهت رفعشون بکوشیم ، فقط غرور نیاکانمون در ما مونده و بس .
در این مدت گفتنیه که حسابی از برخوردهای پلیس اونجا و مسئولین فرودگاه و عدم هماهنگی ها  و ....شاکی و ناراحت بودیم  و یادم به حرف های اون جوون افتاد و خیلی دلم می خواست که اون موقع پیشم بود !!  در این حال یکی از مسافرها با خنده به بقیه که از تاخیر و بی برنامگی زیاد  حسابی شاکی بودن گفت : زیاد نگران نباشین اینا غریبن .... حالا وقتی به مملکت خودمون بریم ببین باهامون چه برخوردی می کنن !!
با کلی مکافات و دردسر و خرابیه هواپیما و .. و البته انا لله ...خوندن ساعت 12 شب به سمت تهران راه افتادیم در حالی که قرار بود10:30 تهران باشیم و من خسته از این سفر طولانی چشمامو بستم و رفتم تو فکر ایران ، جائی که حالا هزار برابر از اینجا بی حساب کتاب تر ، بی قانون تر و نا امن تره ...

نخواستم افکارم رو با این چیزها خراب و خسته کنم بنابراین حواسم رو بردم به سمت چیزهای خوبی که در انتظارمه ... به خانواده ، به دوست و ... که دلم برای دیدارشون لک زده بود و اینکه هر کدوم چه شکلی شدن و یا هستن !! غرق در این افکار بودم و نفهمیدم که چقدر طول کشید که خوابم برد ...